رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۹۵ : بگذار بخندند در این بی خبری ها

بگذار بخندند در این بی خبری ها
ما خرده نگیریم بر این خیره سری ها
اغیار چه فهمد که پس پرده چه غوغاست
از علم چه آید به جز این چهره گری ها
شالوده ی این عالم اوهام غم آلود
محکم شده صد قرن در این جلوه خری ها
ساحر چه کند گر ندهد وعده ی اعجاز
قوّال چه دانسته از آن سحر و پری ها
سالک که به جز راه تو راهی نشناسد
گمگشته نخواهد شدن از در به دری ها
صد فلسفی و عاقل و فرزانه و زاهد
یک لحظه نشد فارغ از این خیر و شری ها
دیوانه به یک آن برسد تا فلک هفت
فارغ ز همه منطق و فرزانه گری ها
ای دوست بسا واصل دردانه که آنی
بیرون شده از حلقه بدین خودنگری ها
درویش که دلریش به صد رنج و غمان است
آری به امان است از این بی ثمری ها
حلمی چو نهان مجلس دیرینه به پا گشت
زان باده بسوزان همه این فتنه گری ها
پیمایش کتاب