رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۸۹ : به صد هزاره پر زدم به صد هزار آه و غم

به صد هزاره پر زدم به صد هزار آه و غم
که کهنه بار کالبد کجا کشم؟ کجا برم؟
کجای این زمین پرت حیات دیگری توان؟
ز کالبد زبانه کش، ز دوش افکن این عَلَم
جنازه ای به کالبد، ز این خیال و حال دد
چو روح باش و ذکر گو به های و هوی زیر و بم
دو ناسزا به عقل ده، مرام علم در شکن
هر آن چه در تو کاشتند خراب کن، بکن ز دم
به خوابگاه وصل خیز، چه ای تو وصله ی بدن؟
خلاص شو ز هر چه تن، بیا که جامه بدّرم
بیا که عشق حاضر است تو را به خواب ها برد
به سرزمین آفتاب، به رازهای آن حرم
گذر ز خویش و هر چه تن،ز هر چه ما و هر چه من
اگر که مرد و عاشقی، بیا که با تو بگذرم
ز چرخ غصّه پر گشای، به نیستان رحم آی
بیا که لطف می کنم، بیا که ناز می خرم
به هدیه های روشنی، به وعده های نازناز
تو را پناه می دهم به نام و جام و ساغرم
چه حلمی شکسته دل نشسته ای به آستان؟
بیا که در گشوده ام، بیا که راه می برم
پیمایش کتاب