رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۳۷۵ : چرخ ز نو خلق به تسخر گرفت

چرخ ز نو خلق به تسخر گرفت
حاکم شرّ شهر به کنگر گرفت
نیمه شبان لشکر قابیل مست
رقص کنان جان برادر گرفت
مردم بی چاره ی بی آب و نان
رای به حقّ داد ولی شرّ گرفت
این همه غفلت که به پنهان ماست
خشک و تری باز برابر گرفت
دی چو سر فتنه به بالا نشد
حال ببین فتنه چه محشر گرفت
هلهله ی کرکس و کفتار بین
مملکت روح که منبر گرفت؟
جان برادر شنوی بوی جنگ؟
گوشه ببین دیو چه ساغر گرفت
یار! دو صد شعله در این کار کن
حقّ مددی بلکه یکی در گرفت
حلمی از این خامه ی پر آه و خون
میهن جان عشق سراسر گرفت
پیمایش کتاب