رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۷ : ای ساقی جان پرداز از میکده سویم تاز

ای ساقی جان پرداز از میکده سویم تاز
باز آی و دل خامش در جام جنون انداز
وقت است به پا خیزی زین حادثه ی رخشان
بیدار شو دست افشان ای آینه ی ناساز
از عشق نگار اینک دیوانه و مدهوشم
از سحر نگاه او جان شرم ندارد باز
از عقل مصون گشتم در خرقه ی آگاهی
از خاک رهانیدم آن صورت جان پرداز
رعد آمد و چشمم را بگشود به ناگاهان
حقّ بود چنین موزون، خوش سوز و خراب انداز
فریاد زدم ای دل دیدی که به پایان شد
جان کندن مرگ آسا در حسرت فهم راز
با خود نظری ماندم، آن دیده به جان خواندم
تا دست برافشاندم باور شدم این آغاز
لیلای تو مجنون شد آن سرّ نهان تا دید
تابید و به اصواتی آغاز شدش پرواز
حلمی چون قلم فرسود عقل از سر جان بگشود
افلاک مبارک شد از غلغل این آواز
پیمایش کتاب