رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۶۸ : خدمت خلق آمده ام خلق به خدمت ببرم

خدمت خلق آمده ام خلق به خدمت ببرم
طبل شهانی بزنم مهر صدارت ببرم
هر چه تنی را که در او عشق ندارد اثری
تیغ نهانی بکشم جانش غارت ببرم
دوری و دیری مرا دوست ببخشای و بر آ
غیبت خود کردم و این بار غرامت ببرم
دردی ست بی حدّ و مرا این درد درمان نشود
کی به شفا خو کنم و جان به شفاعت ببرم
من سوی خلقان نکشم رخت تن و ناز و نما
گر بروم سوی کسی دام اسارت ببرم
مُلک سلیمانی خود دادم از آن روز ز کف
تا شب عثمانی خود را به عمارت ببرم
باز گذشتیم و گذشت تا که به حلمی برسم
حال در این طلعت روح گنج عبارت ببرم
پیمایش کتاب