رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۵۷ : برو آسمان خود باش که زمین تو را نماند

برو آسمان خود باش که زمین تو را نماند
دو هزار بار مُردی و چنین تو را نماند
چه گرفته ای ره زیر به سراب و خواب و اوهام
ملکی و ماهتابی،‌ گِل چین تو را نماند
تو که نامدار بودی به جهان روشنی ها
چه شد این چنین شکستی؟ برو این تو را نماند
سر شکّ ز جان جدا کن به سرشک آفتابیت
کاین سَم گلاب بوی شکرین تو را نماند
برو اوج روح دریاب که کرانه ها بگیری
فلکت به تاب تاب کمرین تو را نماند
حلمی از قرارگاه غزلت خطاب آمد
برو آسمان خود باش که زمین تو را نماند
پیمایش کتاب