رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۵۸ : پیچیده به اسرارم، یک روزنه پیدا نیست

پیچیده به اسرارم، یک روزنه پیدا نیست
می رقصم و می خوانم: اسرار هویدا نیست
زین قصّه چه می جویی افسانه ی مه رویان
آن روح سواران را سوداکده این جا نیست
رو رو که تنت آه و سرمایه ی خودبینی ست
هر کس که به تن نازد از موطن دل ها نیست
آن جامه که بدریدم زربفت تباهی بود
من قدمت عریانم در روح که این ها نیست
تا نور فلک دیدم از خویش بسرّیدم
آن گنج که آوردم در قصر ثریّا نیست
حرفم همه اصوات و انوار بلورین است
شهد سخنم حتّی در شکّر و حلوا نیست
در میکده ها شعرم رهن همه مستان است
این شوکت جادویی در برج و کلیسا نیست
من دُرد کشی دارم شه زاده ی رویاها
بیداری زرّینم در قسمت رویا نیست
حلمی تو چه می جویی؟ نایاب به دندان است
دریاب دمی را که هم قیمت فردا نیست
پیمایش کتاب