رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۱۸ : ای دل دیوانه چه سان می شود

ای دل دیوانه چه سان می شود
سرّ تو از پرده عیان می شود
هر چه که از خویش نمودم بری
خویش نصیب نسیان می شود
تا که به یک باد برون می روم
خویشتنم جان جهان می شود
ای سر آشفته چه پندارها
باطل از انواع بتان می شود
این دل مستم چو خرابی کشید
حال غریق جریان می شود
ساقی از این بیش تر اندیشه نیست
هر چه ز اوهام خزان می شود
فصل دگر وصل دگر روح وار
دیده ام آیینه نشان می شود
جان که به کوشش به نشان ها رسید
فارغ از انبوه نشان می شود
بیهده زین قصّه تو دل بد مکن
زان چه که این بوده و آن می شود
عمر دو روز است و یکش رفت باد
حاصل بی باده زیان می شود
حلمی از این حادثه آسان بگیر
رایحه ی روح وزان می شود
پیمایش کتاب