رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۰۴ : به درگهت فتاده ام، روا نباشد این جناب

به درگهت فتاده ام، روا نباشد این جناب
که جان مست و عاشقم شود ستاره ای بر آب
ملول و خسته ام کنون، کلام معجزت بخوان
کزان دوباره پر کشم به سوی خانه پرشتاب
غبار کارزار وهم نشسته بر دلم، نگر
چگونه در خیال تو نشسته ام چنین خراب
سرود سر ده آن چنان که از غریو خاک نیست
که راه روشن است و هم منم حریف آفتاب
هلا که عشق با من است ز دیرباز آسمان
جنون ز آستین کشم برون که هیچ نیست تاب
به نام حقّ حیِّ چنان روان شوم ز آستان
که خون فشاند آسمان ز استخوان عشق ناب
نه باک مانده در میان، نه خفته جان به کالبد
نه مکر جادوانه ای و نیز ساغری سراب
گمان مبر که شعر من ز شور و شرّ آدمی ست
پری ست در میان جان به کف پیاله ای شراب
من آن رمیده حلمی ام به زلف تاک و جام خون
ز آن خیال ماهگون، به شرح عشق در خطاب
پیمایش کتاب